بهونه

در این زمانه ی بی های و هوی لال پرست.خوشا به حال کلاغان قیل و قال پرست

تولدت مبارک

توقع دارند از یادم بروی.

توقع دارند درد نبودنت دیگر برایم درد نباشد.

توقع دارند کم شده باشد شدت رفتنت.

و من تعهد نداده‌ام که توقعات همه را برآورده کنم.

خودم و خودت می‌دانیم که حالم مثل قبل از رفتنت نمی‌شود هرگز.

و می‌دانیم که اردیبهشت غمگین‌ترین ماه سال است.

خودم و خودت می‌دانیم که یک تکه از قلبم را کنده‌ای و برده‌ای.

آنقَدَر تازه‌ای که یک ساعت راه تا خانه را ،بی‌وقفه، آهنگ مورد علاقه‌ات را گوش می‌دهم و رانندگی می‌کنم و گریه می‌کنم.

و تجسم می‌کنم که اگر بودی و مثل الآن روز تولدت بود، چطور تولدت را جشن می‌گرفتم و چه کادویی می‌خریدم...

با همین خیال‌ها زندگی می‌کنم این روزها...

   + negar ajayebi ; ۱۱:٤٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/٢/٢٠
    پيام هاي ديگران ()

شرم

خجالت می‌کشم از آدم‌ها و دوست‌هایی که دور و برم هستند.

خجالت می‌کشم از این همه کم بودنم برایشان.

خجالت می‌کشم از اینکه این همه به یادم‌اند و من انگار نه انگار.

روزهایم تند و تند می‌گذرند و خودم هم نمی‌دانم چقدر عقبم ازشان.

امروز روز تلخی‌ست تا آخر عمر قطعاً برایم. از اولین لحظه‌ی تلخ شدن این روز، دوست‌های زیادی کنارم بودند. در سالگرد این روز هم همچنان یادشان هست که به من یادآوری کنند که هستند و متاسف از این اتفاق هنوز. 

و در ساعت‌های پایانی این روز، همچنان از خودم خجالت می‌کشم که چطور کمتر یاد حیلی از این دوست‌ها بوده‌ام.

بهانه‌ای ندارم برای این کم بودن ها. فقط می‌توانم به خودم قول بدهم که روزی برای تک تکشان بیشتر باشم...

   + negar ajayebi ; ٩:٤۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/٢/۱٠
    پيام هاي ديگران ()

پنجره‌ها!

خانه‌ی قبلیمان ده تا پنجره داشت به اندازه‌‌های مختلف. 

سه تا از این پنجره‌ها رو به خیابانی پر از درخت‌های چنارِ خیلی بلند، شاید به ارتفاع یک آپارتمان پنج یا شش طبقه، باز می‌شد. از آنجا می‌توانستی روندِ تغییر فصل‌ها را خوبِ خوب ببینی. درخت‌ها شکوفه می‌کردند، مسابقه می‌گذاشتند که کدام زودتر برگ‌هایشان در می‌آید، برگ‌هایشان بزرگ می‌شد، بعد آرام آرام زرد و نارنجی می‌شد،بعد ‌برگ‌هایشان ‌می‌ریختند، زیر پای آدم‌ها خش خش می‌کردند و بعد درخت‌های تنها و بی بار پر از برف می‌شدند. و بعد دوباره همه ‌چیز از نو شروع می‌شد و قشنگ‌اش این بود که همه‌ی این‌ها را، چون طبقه‌ی چهارم بودیم، خوبِ خوب می‌دیدیم و این وسط هر سال من انتخاب می‌کردم که کدام درخت باشم.

سه تای دیگر رو به فضایی رویایی باز می‌شد. یک جایی که اختلاف ارتفاع زیادی داشت. یعنی خانه‌ی ما روی بلندی بود و خانه‌های پشت پنجره در کوچه‌ای بودند که در ولیعصر بود و پایین‌تر از خانه‌ی ما. پس ما از پنجره کلی خانه می‌دیدیم که کوتاه بودند و باعث شده بودند که دیدِ پنجره‌های اتاق‌های خانه‌ی ما، تا چشم کار می‌کرد فضای باز باشد. هر روز چند بار با دماوند که از پنجره‌ی اتاقم می‌دیدمش حرف می‌زدم. بعضی شب‌ها هم تنها کوهی که دیده می‌شد دماوند بود با برف‌های رویش که برق می‌زد.

بالای پنجره‌هایمان، یعنی در سوراخ‌های آجرهای سوراخ‌دار، لانه‌ی چلچله‌ها بود. چلچله‌های پدر و مادر، دو نوبت در روز، از لانه به قصد تهیه‌ی غذا برای جوجه‌‌ها بیرون می‌رفتند. بر فراز آن فضای باز با سر و صدای زیاد می‌چرخیدند تا حشره‌ای شکار کنند و برای جوجه‌هایشان بیاورند. بعد هم با سرعت بسیار خودشان را پرت می‌کردند در لانه پیش جوجه‌هایشان.

دلم برای شنیدن صدای چلچله‌ها و دیدن دماوند و حس و حال آن روزها تنگ است...

   + negar ajayebi ; ۱۱:٤٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۱/۱٥
    پيام هاي ديگران ()

آن روزها

زمان ها در هم و برهم می شوند. می پرم از این زمان به آن یکی. شانزده ساله می شوم. چند دقیقه بعد نوزده ساله. دوباره کوچک. دوباره بزرگ. برگه ها را زیر و رو می کنم. دفترها را. سررسید ها را. تک تک صفحه های سررسیدهای هر سال را. هرچه سال ها نزدیک تر می شوند، متن ها ریز ریزتر می شوند.

آن روزها من بودم و یک اتاق و یک میز. چراغ مطالعه روشن، یک خودنویس با جوهر سبز و... هٍی می نوشتم و می نوشتم. 

این روزها نمی دانم چرا آن روزها تکرار نمی شوند...

   + negar ajayebi ; ۱٠:۱٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۱/۱٠
    پيام هاي ديگران ()

تفاوت می‌کند!

آری غمگینم...خداحافظی دردناک است.

مادر را بغل می‌کنم.

سریع از بغلش می‌آیم بیرون و سوار ماشین می‌شوم.

بغضم را محکم فرو می‌دهم.

غصه می‌خورم که کاش با پدر هم همین‌طور خداحافظی کرده بودم و بی خداحافظی نرفته بود.

کاش الآن بود.

آن وقت موقع خداحافظی با او هم سریع از بغلش بیرون می‌آمدم و بغضم را فرو می‌خوردم و سوار ماشین می‌شدم و دور می‌شدم.

تنها فرقش این بود که امید داشتم هفته‌ی دیگر با شوق و امید دوباره ببینمش...

   + negar ajayebi ; ۱:۱٥ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/۱٢/٥
    پيام هاي ديگران ()

بزرگ شده‌ام!

مقایسه می‌کنم خودم را با موقعیت‌های مشابه در سال‌های دور. و سوتی می‌کشم از سرخوشیِ حسِ بزرگ شدن!

و تازه دارم فلسفه‌ی آمدن آدم‌ها و دوست‌های جدید به زندگی‌ام را درک می‌کنم.... جای قبلی‌ها را نمی‌گیرند هیچ‌کدام. جای خودشان را اما خوب باز می‌کنند...متشکرم از همه‌شان!

و دستانم را باز می‌کنم و سرمای لذت‌بخش این روزها را تا عمق ریه‌هایم با لبخند بالا می‌کشم. راه می‌روم و راه می‌روم و آرزو می‌کنم باز هم برف ببارد. اصلاً همه‌اش برف ببارد. همه‌ی فصل‌ها زمستان باشند و پاییز.

و در شرف وقوع تغییرات جدیدم. در خودم و در شرایطم. با آغوش بازش پذیرایم.

و باشد که همگی رستگار شویم! :دی

   + negar ajayebi ; ۸:۱٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱٢/۱
    پيام هاي ديگران ()

 

از یک سوراخ دو بار گزیده نمی‌شوم!

   + negar ajayebi ; ٩:٠٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱۱/٢٩
    پيام هاي ديگران ()

بی دلیل!

تازه که از پیشمان رفته بودی، همه یک جوری سعی می کردند حرفی زده باشند. حرف هایی که گاهی توی دلم می گفتم کاش در نمی آمد از زبانشان. از این حرف ها، آن هایی به دل می نشست که گوینده اش درد کشیده بود.

 

تازه که از پیشمان رفته بودی همه چیز را گذاشته بودم کنار. خودم را هم. از خودم آمده بودم بیرون و کمی دورتر نشسته بودم یک گوشه و فقط نگاه می کردم.

 

تازه که از پیشمان رفته بودی، بهم می گفتند عکس هایش را بعد از چند ماه می نشینی می بینی و گریه می کنی... نه عکس دیدم و نه گریه کردم...

 

تازه که از پیشمان رفته بودی، عاشق تنهایی شدم. 

 

الآن 20 ماه است که رفته ای.  دیگر نوشتن حافظ دوست داشتنی ام را با خودنویس خودت و جوهر سبز، ادامه نمی دهم. دیگر ساعت ها پیاده در برف راه نمی روم و فکر نمی کنم. 

جای دیگر هم گفته بودم یک بار، که به تناسخ صفات اعتقاد پیدا کرده ام. این روزها دوست دارم دوستانت را پیدا کنم و آن ها از تو برایم بگویند. دوست دارم مثل تو باشم .-گرچه همیشه همه می گفتند هستم- حالا بیشتر مثل توام. 

می خوانم، کار می کنم، می نویسم، اما تو نیستی که برایت بخوانم نوشته هایم را...

 

............................

پ.ن: این پست را جدی نگیرید. از صبح دارم همه اش می نویسم. حالا این را هم دوست داشتم بنویسم که گذاشتمش اینجا!

   + negar ajayebi ; ٧:٤٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱٠/٩
    پيام هاي ديگران ()

همش کاش!

چقدر شبیه است زندگی اش به اجرای یک ارکستر بزرگ. اوج اوج اوج اوج اوج و در اوج یکهو سکون. عادت هم که ندارد به سکون. سریع خودش را جمع و جور می کند. دوباره قصه می شنود. با قهرمانانشان می خندد و می گرید. تازه آنوقت است که یادش می افتد گریه های خودش را. کمی هم برای خودش می گرید...

و هر دانه ی برفی به اشکی نریخته می ماند...

از امسال راضی ست. پاییز اصلاً یعنی همین. یعنی برف هم داشته باشد زیاد. یعنی هِی ببارد. فقط پیاده رفتن های از دانشگاه تا خانه اش زیر برف کم است و نوای ای ساربان و کز بلبلان و ...

گاهی فکر می کند چه طور می شد اگر روزهای گذشته بر می گشت... مثلاً تاریخ می دادی به آن بالایی و همان روز را برایت می آورد تا دوباره زندگی اش کنی. جور در نمی آید دیگر. همین فانتزی های این زندگی کم است...

برنامه دارد در سرش زیاد. 24 ساعت کمش است. کم کم کم کم کم . اوج اوج اوج اوج اوج اوج....

   + negar ajayebi ; ٥:٥٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٩/۱۱
    پيام هاي ديگران ()

8 سالگیت مبارک بهونه!

امسال خودم را مقید نکردم به روز.

بنا را گذاشتم بر ماه و خواستم هروقت حالی دست داد بیایم و تبریک بگویم به کودکم هشت ساله شدنش را!

به چندین وبلاگ آشنای قدیمی سر زدم. انگاری وبلاگ نوشتن از سرِمان دارد می افتد. شاید از سر نسل ما. اما می دانم گرایش رفته است به سمت کوتاه نویسی.

شاید دیگر حوصله ای نیست برای خواندن.

خلاصه اینکه 10 مرداد بهونه ام 8 ساله شد و من آن موقع 15 ساله بودم....

5 مرداد هم من و بهانه ام 2 ساله شدیم. 2 سالی پر از اتفاق. 

در این هشت سال و این میان 2 سال زیاد یاد گرفته ام. دوست داشتنی ترینش این بود که باید صبر کنم و تحمل و آرام باشم. امتحان کنید. جواب می دهد!

 

   + negar ajayebi ; ۱٢:٤۱ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/٥/٢۸
    پيام هاي ديگران ()