بی دلیل!
تازه که از پیشمان رفته بودی، همه یک جوری سعی می کردند حرفی زده باشند. حرف هایی که گاهی توی دلم می گفتم کاش در نمی آمد از زبانشان. از این حرف ها، آن هایی به دل می نشست که گوینده اش درد کشیده بود.
تازه که از پیشمان رفته بودی همه چیز را گذاشته بودم کنار. خودم را هم. از خودم آمده بودم بیرون و کمی دورتر نشسته بودم یک گوشه و فقط نگاه می کردم.
تازه که از پیشمان رفته بودی، بهم می گفتند عکس هایش را بعد از چند ماه می نشینی می بینی و گریه می کنی... نه عکس دیدم و نه گریه کردم...
تازه که از پیشمان رفته بودی، عاشق تنهایی شدم.
الآن 20 ماه است که رفته ای. دیگر نوشتن حافظ دوست داشتنی ام را با خودنویس خودت و جوهر سبز، ادامه نمی دهم. دیگر ساعت ها پیاده در برف راه نمی روم و فکر نمی کنم.
جای دیگر هم گفته بودم یک بار، که به تناسخ صفات اعتقاد پیدا کرده ام. این روزها دوست دارم دوستانت را پیدا کنم و آن ها از تو برایم بگویند. دوست دارم مثل تو باشم .-گرچه همیشه همه می گفتند هستم- حالا بیشتر مثل توام.
می خوانم، کار می کنم، می نویسم، اما تو نیستی که برایت بخوانم نوشته هایم را...
............................
پ.ن: این پست را جدی نگیرید. از صبح دارم همه اش می نویسم. حالا این را هم دوست داشتم بنویسم که گذاشتمش اینجا!
همش کاش!
چقدر شبیه است زندگی اش به اجرای یک ارکستر بزرگ. اوج اوج اوج اوج اوج و در اوج یکهو سکون. عادت هم که ندارد به سکون. سریع خودش را جمع و جور می کند. دوباره قصه می شنود. با قهرمانانشان می خندد و می گرید. تازه آنوقت است که یادش می افتد گریه های خودش را. کمی هم برای خودش می گرید...
و هر دانه ی برفی به اشکی نریخته می ماند...
از امسال راضی ست. پاییز اصلاً یعنی همین. یعنی برف هم داشته باشد زیاد. یعنی هِی ببارد. فقط پیاده رفتن های از دانشگاه تا خانه اش زیر برف کم است و نوای ای ساربان و کز بلبلان و ...
گاهی فکر می کند چه طور می شد اگر روزهای گذشته بر می گشت... مثلاً تاریخ می دادی به آن بالایی و همان روز را برایت می آورد تا دوباره زندگی اش کنی. جور در نمی آید دیگر. همین فانتزی های این زندگی کم است...
برنامه دارد در سرش زیاد. 24 ساعت کمش است. کم کم کم کم کم . اوج اوج اوج اوج اوج اوج....
8 سالگیت مبارک بهونه!
امسال خودم را مقید نکردم به روز.
بنا را گذاشتم بر ماه و خواستم هروقت حالی دست داد بیایم و تبریک بگویم به کودکم هشت ساله شدنش را!
به چندین وبلاگ آشنای قدیمی سر زدم. انگاری وبلاگ نوشتن از سرِمان دارد می افتد. شاید از سر نسل ما. اما می دانم گرایش رفته است به سمت کوتاه نویسی.
شاید دیگر حوصله ای نیست برای خواندن.
خلاصه اینکه 10 مرداد بهونه ام 8 ساله شد و من آن موقع 15 ساله بودم....
5 مرداد هم من و بهانه ام 2 ساله شدیم. 2 سالی پر از اتفاق.
در این هشت سال و این میان 2 سال زیاد یاد گرفته ام. دوست داشتنی ترینش این بود که باید صبر کنم و تحمل و آرام باشم. امتحان کنید. جواب می دهد!
چرا؟
کار گروهی آسان نیست، درست....
اصلا سخت هم هست، باشد...
اما چرا سعی مان را نمی کنیم؟ چرا نمی خواهیم کمی همدل باشیم؟ چرا همیشه ی همیشه جبهه گیری می کنیم؟
مثل آنوقت ها
عطسه...سرفه...باز هم سرفه...اشک می آید از چشم هایم...
چقدر خاک نشسسته روی این صفحه...
دوستان وبلاگیم را از دست داده ام، آدرس وبلاگ های خوب را یادم رفته،خیلی اتفاق افتاده...
همه اش اما بد نبوده... کار می کنم، کارم را دوست دارم، همکارانم را نیز هم.تجربه های جدید را هم دوست دارم. به طور کلی خیلی هم بد نیست. قسمت بدِ ماجرا، اینجا نیامدنم است...
کاش بتوانم کنار بیایم و زیاد بخوانم و زیاد بنویسم...
مثل آنوقت ها...
خاک
این جا بوی خاک می آید...صاحبش دل و دماغ ندارد...از جمعه ها متنفر است...
باورش نمی شود چطور شش ماه گذشت...
آهنگ "خالی" کامران و هومن توی گوشش مدام می چرخد...
ادامه نمی دهد این پست را....
ای آسمون نیمه کاره،با دل من کن مدارا...
مثال تور ماهیا،تار دلم ز هم گسسته
می خوام بگیرم دامنت،با این دو دست پینه بسته
دلم میون سینه ام به خون نشسته
مثال قایق های پیر در هم شکسته...
...کاش این آهنگ را شنیده باشید...
و آن قدر ننوشتم که بهانه ی نوشتنم شد بابا!!!
دعامان کنید!
وای اگر از پس امروز بود فردایی!
فال...

فال حافظ شب یلدای امسال:
حافظ وظیفه ی تو دعا گفتن است و بس
در بند آن مباش که نشنید یا شنید
سارای کوچک
سارای کوچکِ شیرین و دوست داشتنی مان را که می بینم، عمو فرجادی را همه جای خانه جلوی چشمانم می بینم. با خنده های همیشگی اش و مهربانی هایش برای ما بچه ها...هر دفعه سارای کوچک را می بینم که درست یک سال بعد از رفتن عمو فرجادی به دنیا آمد، سعی می کنم به جای عمو فرجادی هم ببوسمش و به بازی بگیرمش تا شاید عمو فرجادی ببیند و کمی دلش خنک شود.
نمی دانم چه حکمتی بود که عمو فرجادی با آن همه مهربانی ها و آغوش بازش برای بچه های فامیل که عاشقانه دوستش داشتند، نوه ی شیرین خودش را ندید...
شاید هم خدا سارای کوچک را درست وقتی به این خانواده هدیه کرد که جای خالی عمو و مهربانی هایش خانه را بدجور غمگین کرده بود...حالا خانه ی عمه پر است از نور و صدای خنده ها و کلمه های کوچکی که به اندازه ی خود سارا با نمک اند و با وجود این که هنوز یک سالش هم نشده است، اما همیشه در حال گفتن تک کلمه ها پیدایش می کنی.
سارای کوچک یک لحظه هم فکر اهالی خانه را آزاد نمی گذارد. همیشه در حال تحرک است و برعکس بچه های دیگر که به جز خواب شبانه، ساعات دیگری از روز را هم در خواب اند، او حتی خوابش هم که می آید حاضر نیست لحظه های بودن با خاله و مادربزرگ و مادر و پدرش را از دست بدهد.
عمو فرجادی! می دانم که همه ی لحظه ها در کنار مرجان هستی و اشک های گاه گاهش را در فراقت می بینی...کاش یک بار به خوابش می آمدی و خاطرش را جمع می کردی که می بینی شان. که سارای کوچک را چقدر دوست داری....
خدایا شکرت به خاطر این فرشته ی کوچک...