سلام دوست جونای عزیزم

بعد یه مدت طولانی سلام.

نمی دونم چرا این همه بین آخرین مطلبم و الآن فاصله افتاد ولی یهو دلم بهم گفت بنویس.

شرمنده که بعد این همه وقت با یه خبر بد اومدم.

 

الآن که دارم اینو می نویسم چند روز مونده به چهلم  مادر.

مامان بزرگی مهربون که یه عالمی دوسش داشتم.رفت.به همین سادگی.

بعضی وقتا دلم براش خیلی تنگ می شه.

مخصوصا الآن که دم عیده.همیشه بعد سال تحویل اولین جایی که می رفتیم خونه ی مادر بود.چقدر صورت مهربونش رو دوست داشتم.چقد دلم براش تنگ شده.برای عیدی دادناش.برای بوسیدن صورتش.برای دعواکردناش که دعوا نبود فقط دوس نداشت کسی با کفش بیاد تو خونش.برای شهریار رفتن و آلبالو چیدناش.عاشق آلبالو چیدن بود.برای خیلی چیزای دیگه.فکرشو که می کنم می بینم که این عید بدونه وجود مادر چه جوری می خواد بگذره؟چقد دیدن جای خالیش سخته.

دیگه نمی تونم بنویسم!قدرت نگه داشتن اشکام رو ندارم.

 

پس تا یه وقت دیگه....خداحافظ!

اون که رفته دیگه هیچ وقت نمی آد

                                                     تا قیامت دل من گریه می خواد!!!