سلام!

     بهونه!یهو چشمام رو باز کردم و دیدم یه سال گذشت.پر از اتفاق.تلخ و شیرین.فقط سه روز مونده به عید.پس چرا من خوشحال نیستم؟پس چرا دلم گرفته؟

     داشتم یه سالم رو مرور می کردم.خدای خوبم شکر که سلامتم و زنده که یه عید دیگه رو ببینم.این سالی که گذشت، متفاوت ترین سال زندگیم بود. با تجربه های متفاوت،امسال حس کردم بزرگ شدم.بیشتر از همیشه!اما حس خوبی نیست.دنیای بچه گیم رو بیشتر دوست داشتم.یه دنیا که توش همه چی اصیل و واقعه ایه.هیچ کس بهت دروغ نمی گه.هیچ کس دو رو نیست.تو دنیای بزرگ ترا،هیچ کس حرف اون یکی رو باور نمی کنه. همه پشت سر هم حرف می زنن.تو هم به تبعیت از بقیه دیگه حرف کسی رو باور نمی کنی...اعتمادت از همه سلب می شه...چی می شه که آدم می رسه به جایی که بهش می گن بین زمین و هواالان اونجاییم که نه می تونم بگم رو زمینم در رو هوا...نه می تونم تصمیم بگیرم نه بی تفاوت باشم.منتظر اون حرف جدی ام که قراره بهم بزنن.ومنتظر شنیدن اتفاقی که افتاده اما نه می دونم اون اتفاق چیه،نه اصلا می دونم شیرینه یا تلخ...کاش می شد آدما حرفای همدیگه رو از تو چشماشون بفهمن...

 

*مه سرد رو تن پنجره ها

مث بغض توی سینه ی منه

ابر چشمام پر اشکه ای خدا

وقتشه دوباره بارون بزنه!

     طبیعت دیگه داره نفس می کشه.سرما داره آخرین تلاش هاش رو می کنه که بتونه به بهار غلبه کنه...اما عاقبت اونی که پیروز می شه سرما نیست.دلامون رو بهاری کنیم...نذاریم سرما بمونه و اجازه نده بهار له خونه ی دلمون بیاد!هممون به بهار احتیاج داریم.نذاریم سرما شکوفه های درخت امید رو توی دلمون از بین ببره!

باز کن پنجره ها را

و بهاران را باور کن.

تو اگر باز کنی پنجره را

من نشان خواهم داد

به تو زیبایی را!

     دوستای خوبم و بهونه ی عزیزم!

                                                  عیدتون مبارک!

برام دعا کنین!