سلام!

     نمی دونم چه جوری شروع کنم.شاید با یه شعر بد نباشه.همیشه وقتی حرف کم می آرم پناه می برم به شعر.شاید شعرهای بقیه حرف دل خودم رو بهتر می زنن.

 

  * سنگ ها هم حرف هایی می زنند

گوش کن!

   خاموش ها گویاترند!

از در و دیوار می بارد سخن

 تا کجا دریابد آن را جان من

در خموشی های من فریادهاست

آن که دیابد چه می گویم کجاست؟

*

آشنایی با زبان بی زبانانی چو من دشوار نیست

چشم و گوشی هست مردم را،دریغ،

گوش ها،هشیار نه

چشم ها بیدار نیست!!!

 

-تصمیم های جدید گرفتم.یعنی احتیاجی هم به تصمیم گرفتن نبود...شرایط دیگه طوری ایجاب می کنه که فکر و خیال تعطیل بشه.دیگه تا پنج روز دیگه می شم دانشجو بایه محیط جدید و آدم های جدید و کلی مشغولیت های فکری جدید.دیگه سعی می کنم به موضوعاتی توی گذشتم که ناراحتم می کرد فکر نکنم...!

     قبل از این که بیام اینجا کلی حرف توی ذهنم داشتم که همش رو بگم اما نمی دونم چرا هیچی یادم نمی آد.فقط یه جمله ی کوچیک اما خیلی قشنگ می گم و بعدشم می رم!امیدوارم این دفعه دیگه فونتم بهم نریزه!

 

*آرام باش،توکل کن،تفکر کن،آستین ها را بالا بزن،آنگاه دستان خداوند را می بینی که زودتر از تو دست به کار شده اند!!!(حضرت علی (ع))

-بهش فکر کنیم!