سلام!

        قبل از همه چیز تسلیت میگم شهادت حضرت علی (ع) اولین شهید محراب رو به همه ی اونایی که دوسشون دارن!و یه حدیث قشنگ می نویسم ازشون که امیدوارم خوشتون بیاد:

        *دوست انسان دوست او نخواهد بود مگر آن که برادرش را در ۳ حالت فراموش نکند:به هنگامی که دنیا به او پشت کرده و به هنگامی که غایب است و پس از مرگش!

        ۳ روز پیش تولدم بود اما امسال همه چیز با سال های قبل فرق کرده.علتش رو نمی دونم اما دیگه هیچ چیز مثل قبل نیست.خودم هم خیلی فرق کردم.یه جورایی نسبت به تولدم بی اعتنا شده بودم.قبلا همیشه ۲ هفته قبل از تولدم روزشمار میذاشتم و با تمام وجود منتظرش بودم.کلی منتظر خیلیا بودم که بهم تبریک بگن.اما امسال فقط ۱ روز قبل از تولدم یادم اومد که فردا تولدمه.همیشه برام عجیب بود کسانی رو که می دیدم می گن روز تولدم را یادم رفته.تو دلم می خندیدم و می گفتم مگه می شه آدم روز به این مهمی رو یادش بره؟

        اما حالا باید تو دلم به خودم بخندم و بگم: آره.دیدی شد؟توام یادت رفت.یعنی حواست دیگه به خودت نیست.کجایی؟اصلا معلوم هست؟حواست به خودت که نیست.به دیگرانم که نیست.پس کجاس؟بابا یه کم به خودت بیا.ببین تو این دنیا چیکاره ای؟همین که روزت رو به شب برسونی کافی نیست.و این که هرشب که می خوای بخوابی دعا کنی که امشب دیگه راحت و زود خوابت ببره.که دیگه کل صحنه هایی که تو روز دیدی و حرف هایی که شنیدی مثل صفحه ی سینما از جلو ی چشمت رژه نرن و راحتت بذارن.الان دیگه ۱۸ سالته.پاشو رو پای خودت وایسا.بزرگ شدی.راهت رو انتخاب کن.انقد همیشه خسته نباش.یه کم رو خودت کار کن.

        ولی نمی دونین چه لدتی داره وقتی انتظار نداشته باشی که کسی بهت فکر کنه و تورو یادش باشه اما ببینی کلی آدم به فکرت بودن و تو براشون مهمی.این که همش ببینی تلفنت زنگ می نه و برات آرزوهای قشنگ می کنن.خیلی خوشحالم کردن.همه ی اونایی که هرکدوم به یه شکلی بهم فهموندن که به فکرم بودن.عاطفه که یه روز قبل بهم تبریک گفت و گفت که می خواسته اولین نفر باشه.نونا که صبح از دانشگاه زنگ زده بود و قبلشم پیام تبریکش رو توی وبلاگم دیده بودم.شیما که دلم براش تنگ شده بود و چند وقته ندیدمش.کیمیا که از لاهیجان داشت بر میگشت و تو راه بود و عذر خواهی می کرد که نتونسته زنگ بزنه.هایده که صبح زود با این که قرار بود ۲ ساعت بعد ببینمش بهم تبریک گفت.محمدرضا که روز تولدمون توی یه روزه و ...

        بسه دیگه چقدر حرف زدم.اینجا اسم چند نفر رو آوردم که ازشون تشکر کنم که به یادم بودن و خوشحالم کردن.و می دونم که ممکنه بیان اینجا و این متنم رو ببینن.اسم بقیه رو اینجا نمی برم چون زیاد می شه و اونام اینجا نمیان که ببینن.

        یه تولد دیگه رو هم اینجوری تجربه کردم.البته تولد کاملی نبود.به خاطر شب ضربت خوردن حضرت علی جشن کوچولو و خودمونی که همیشه می گرفتیم افتاد به هفته ی دیگه.شاید اون روز حسم عوض شه.اینم یه  جورش بود.تولد بدون حس.جالبه نه؟

        خیلی سرتون رو درد آوردم.این چند بیت شعر رو هم تحمل کنین.قول می دم که بعدش برمیه کم شعرش بی مناسبته اما چون خیلی دوسش دارم اینجا می نویسم:

     اگر ماه بودم به هرجا که بودم

     سراغ تورا از خدا می گرفتم

     وگر سنگ بودم به هر جا که بودی

     سر رهگذار تو جا می گرفتم

     اگر ماه بودی به صد ناز شاید

     شبی بر لب بام من می نشستی

     اگر سنگ بودی به هرجا که بودم

     مرا می شکستی مرا می شکستی

اگر تکراری بود ببخشید!

خداحافظ