شاکیم!خیلی شاکی! گله دارم خیلی زیاد!!!

این جناب لسان الغیب هم بعضی وقتا بدجوری از غیب سخن می گه...

*مکن حافظ از جور دوران شکایت

                                  چه دانی تو ای بنده، کار خدایی!!!

کاش هیچ وقت اون عکس ها رو نمی دیدم...اگه نمی دیدم اون حرفا رو هم هیچ وقت نمی شنیدم!شاید وقتی می شنیدم که کار از کار گذشته بود...چرا انقدر راحت همه از بیماریه بقیه حرف می زنن؟خدا کنه درست نباشه!خدا کنه اشتباه شنیده باشم!خداکنه...نه خدا نکنه کس دیگه بوده باشه و من اسم اون رو شنیده باشم...دوست ندارم کس دیگه مریض باشه...اما اونم نباشه!نمی خوام زندگی دوباره ام رو از دست بدم!!!

این امتحانا هم شده قوز بالا قوز!نمی دونم اصلاْ چیکار بکنم...جدیتم سر جاشه اما همتم نه...خدا از یه جا بهم کمک برسون...

انتظار معجزه دارم.....!

و باز هم حافظ می گه :

در حکمت سلیمان هرکس که شک نماید

                                بر عقل و دانش او، خندند مرغ و ماهی!