تازه که از پیشمان رفته بودی، همه یک جوری سعی می کردند حرفی زده باشند. حرف هایی که گاهی توی دلم می گفتم کاش در نمی آمد از زبانشان. از این حرف ها، آن هایی به دل می نشست که گوینده اش درد کشیده بود.

 

تازه که از پیشمان رفته بودی همه چیز را گذاشته بودم کنار. خودم را هم. از خودم آمده بودم بیرون و کمی دورتر نشسته بودم یک گوشه و فقط نگاه می کردم.

 

تازه که از پیشمان رفته بودی، بهم می گفتند عکس هایش را بعد از چند ماه می نشینی می بینی و گریه می کنی... نه عکس دیدم و نه گریه کردم...

 

تازه که از پیشمان رفته بودی، عاشق تنهایی شدم. 

 

الآن 20 ماه است که رفته ای.  دیگر نوشتن حافظ دوست داشتنی ام را با خودنویس خودت و جوهر سبز، ادامه نمی دهم. دیگر ساعت ها پیاده در برف راه نمی روم و فکر نمی کنم. 

جای دیگر هم گفته بودم یک بار، که به تناسخ صفات اعتقاد پیدا کرده ام. این روزها دوست دارم دوستانت را پیدا کنم و آن ها از تو برایم بگویند. دوست دارم مثل تو باشم .-گرچه همیشه همه می گفتند هستم- حالا بیشتر مثل توام. 

می خوانم، کار می کنم، می نویسم، اما تو نیستی که برایت بخوانم نوشته هایم را...

 

............................

پ.ن: این پست را جدی نگیرید. از صبح دارم همه اش می نویسم. حالا این را هم دوست داشتم بنویسم که گذاشتمش اینجا!