تنهايت به اوج می رسد.همه را که می آزمايی و دل از همه که می بری.وقتی دست تقدير همه ی برگ های نهال وجودت را از اطرافت وجين می کند...وقتی تنها می شوی.تنهای تنها...تازه خدا را آنچنان که بايد حس می کنی و سايه ی مبهمش را در آينه ی وجود خود می بينی...

ناگهان تمام وجود تو از شدت نياز به پروردگار لبريز می شود و بی اتکا به همه چيز.بی هيچ چيز خود را در دريای بی کران محبت و الفت او غرق می کنی.گويی گم می شوی و ضجه می زنی که : ای خدای من.کيست از برای من؟... و آرام آرام خود را از سرزمين خودپرستی و هواداری نفس رها می کنی و در آسمان عبوديتش هرچه بالاتر اوج می گيری.کيشت از برای من؟...

نيازی به پاسخ نيست.پاسخ در نياز توست.در چشم های تو.در تمنای تو و ...در گرمی آغوش معشوق.همين که ساقه ی اميد رشد می کند و برگ های نياز سبز می شوند زمزه می کنی که : ای خدای من.ای پناه من.تويی از برای من.تويی معبود من.تويی معشوق من.

او برترين کمال است.برترين عبوديت.برترين ديدگاه که جلوه های جمالش را ببينی

                            کی بوده ای نهفته که پيدا کنم تو را...

ولی جدا اگه خدا نبود چی می شد؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!