توي سرزمين عشق, روي زمين وفا, جايي كه از پستي و دروغ خبري نيست و باد دفتر عمر را برگ مي زند , روي برگي محبت را خواهم نوشت. الفت و دوستي را , صفا و رضا را خواهم نوشت تا جاودان بمانند, و وقتي سوار بر بال پروانه به سفري دور و به عمق آسمان راهي شدم, نسيم برگ برگ دفتر زندگانيم را از نظر گذراند.

... و تو به عمق جنگل راهي مي شوي و در كلبه اي كوچك و دور از اجتماع آلوده ي زمينيان از عشق ياد مي كني. عشقي كه نابود شده و باغبان پير آن را در چاله ي كوچك پر از خاطره كرده و سپس رو به آسمان از زمين و زمينيان جدا شده و پرواز كرده است. عشق زير همين كلبه به خاك سپرده شده و تو با تلاش سعي به رها كردن آن مي كني. قلبت را مملو از صداقت كن و با پاكي و قسم به طبيعت پاك تر, عشق را رو به خدا فرياد بزن. از او بخواه كه محبت را در جاي جاي قلبت محو كند و طعم شيرين خوب زيستن را چون مايعي حيات بخش و گرم در گلويت بريزد. و اشك تو نشاني از طلوع آفتاب مهرباني در وجود توست. كوله بار خود را مي بندي و آسوده به جستجوي سرسبزي مي پردازي و پاكي خوشه ي زندگانيت را در كلبه ي عشق بر جاي مي گذاري , تا عشق , واقعي و راهنمايي براي ديگران باشد, تو عشق و اميد به خدا را به همگان هديه كردي!!!

     اين متن نوشته ي يكي از دوستاي خوبم بود.