فمینا جان!

اول خواستم بگم از تلنگرت ممنون! یه جورایی بیدار شدم! از رکود گفته بودی. اما این رکود بیشتر مربوط می شه به ویروس آلود شدن وسیله ی ارتباطی ام که سرعتش را پایین آورده و کار کردن با آن اعصابی آهنین می خواهد! ولی در کل ممنون از تذکرت!

به طور کل این روزها پر است از انرژی! امید دارم به خوب خواندن درس ها و خوب انجام دادن پروژه ها! مسافرت خوبی هم داشتم  با این که کم بود اما بسیار لازم بود!

در عین حال شده ام عین روزهای وسط امتحانات...که دلت کتاب های هزار دفعه خوانده می خواهد و غزل های حافظ...

و این متن را که از عرفان نظرآهاری می آورم بسیار دوست دارم:

دنیا دیوارهای بلند دارد و درهای بسته که دورتادور زندگی را گرفته اند.

نمی شود از دیوارهای دنیا بالا رفت. نمی شود سرک کشید و آن طرفش را دید. اما همیشه نسیمی از آن طرف دیوار کنجکاوی آدم را قلقلک می دهد.

کاش این دیوارها پنجره داشت و کاش می شد گاهی به آن طرف نگاه کرد. شاید هم پنجره ای هست و من نمی بینم.شاید هم پنجره اش زیادی بالاست و قد من نمیرسد.

با این دیوارها چه می شود کرد؟می شود از این دیوارها فاصله گرفت و قاطی زندگی شد و می شود اصلاً فراموش کرد که دیواری هست و شاید می شود تیشه ای برداشت و کَند و کَند. شاید دریچه ای، شاید شکافی، شاید روزنی...

همیشه دلم می خواست روی این دیوار سوراخی درست کنم.حتی به قدر یک سر سوزن،برای رد شدن نور،برای عبور عطر و نسیم،برای...بگذریم.

کاهی ساعت ها پشت دیوار می نشینم و گوشم را می چسبانم به آن و فکر می کنم؛اگر همه چیز ساکت باشد می توانم صدای باریدن روشنایی را از آن طرف بشنوم.اما هیچ وقت. همه چیز ساکت نیست و همیشه چیزی هست که صدای روشنایی را خط خطی کند.

دیوارهای دنیا بلند است و من گاهی دلم را پرت می کنم آن طرف دیوار. مثل بچه ی بازیگوشی که توپ کوچکش را از سر شیطنت به خانه ی همسایه می اندازد. به امید آنکه شاید درِ آن خانه باز شود. گاهی دلم را پرت می کنم آن طرف دیوار.آن طرف، حیاط خانه ی خداست.و آن وقت هی در می زنم. در می زنم.در می زنم و می گویم :"دلم افتاده توی حیاط شما، می شود دلم را پس بدهید..."

کسی جوابم را نمی دهد، کسی در را برایم باز نمی کند. اما همیشه، دستی، دلم را می اندازد این طرف دیوار.همین. و من این بازی را دوست دارم. همین که دلم پرت می شود این طرف دیوار،همین که...

من این بازی را ادامه می دهم

و آنقدر دلم را پرت می کنم،

آنقدر دلم را پرت می کنم تا

خسته شوند،تا اینقدر دلم را پس ندهند.

و بگویند: بیا خودت دلت را بردار و برو.

آن وقت من می روم و دیگر هم بر نمی گردم.

من این بازی را ادامه می دهم...