سارای کوچکِ شیرین و دوست داشتنی مان را که می بینم، عمو فرجادی را همه جای خانه جلوی چشمانم می بینم. با خنده های همیشگی اش و مهربانی هایش برای ما بچه ها...هر دفعه سارای کوچک را می بینم که درست یک سال بعد از رفتن عمو فرجادی به دنیا آمد، سعی می کنم به جای عمو فرجادی هم ببوسمش و به بازی بگیرمش تا شاید عمو فرجادی ببیند و کمی دلش خنک شود.

نمی دانم چه حکمتی بود که عمو فرجادی با آن همه مهربانی ها و آغوش بازش برای بچه های فامیل که عاشقانه دوستش داشتند، نوه ی شیرین خودش را ندید...

شاید هم خدا سارای کوچک را درست وقتی به این خانواده هدیه کرد که جای خالی عمو و مهربانی هایش خانه را بدجور غمگین کرده بود...حالا خانه ی عمه پر است از نور و صدای خنده ها و کلمه های کوچکی که به اندازه ی خود سارا با نمک اند و با وجود این که هنوز یک سالش هم نشده است، اما همیشه در حال گفتن تک کلمه ها پیدایش می کنی.

سارای کوچک یک لحظه هم فکر اهالی خانه را آزاد نمی گذارد. همیشه در حال تحرک است و برعکس بچه های دیگر که به جز خواب شبانه، ساعات دیگری از روز را هم در خواب اند، او حتی خوابش هم که می آید حاضر نیست لحظه های بودن با خاله و مادربزرگ و مادر و پدرش را از دست بدهد.

عمو فرجادی! می دانم که همه ی لحظه ها در کنار مرجان هستی و اشک های گاه گاهش را در فراقت می بینی...کاش یک بار به خوابش می آمدی و خاطرش را جمع می کردی که می بینی شان. که سارای کوچک را چقدر دوست داری....

خدایا شکرت به خاطر این فرشته ی کوچک...