امسال خودم را مقید نکردم به روز.

بنا را گذاشتم بر ماه و خواستم هروقت حالی دست داد بیایم و تبریک بگویم به کودکم هشت ساله شدنش را!

به چندین وبلاگ آشنای قدیمی سر زدم. انگاری وبلاگ نوشتن از سرِمان دارد می افتد. شاید از سر نسل ما. اما می دانم گرایش رفته است به سمت کوتاه نویسی.

شاید دیگر حوصله ای نیست برای خواندن.

خلاصه اینکه 10 مرداد بهونه ام 8 ساله شد و من آن موقع 15 ساله بودم....

5 مرداد هم من و بهانه ام 2 ساله شدیم. 2 سالی پر از اتفاق. 

در این هشت سال و این میان 2 سال زیاد یاد گرفته ام. دوست داشتنی ترینش این بود که باید صبر کنم و تحمل و آرام باشم. امتحان کنید. جواب می دهد!