چقدر شبیه است زندگی اش به اجرای یک ارکستر بزرگ. اوج اوج اوج اوج اوج و در اوج یکهو سکون. عادت هم که ندارد به سکون. سریع خودش را جمع و جور می کند. دوباره قصه می شنود. با قهرمانانشان می خندد و می گرید. تازه آنوقت است که یادش می افتد گریه های خودش را. کمی هم برای خودش می گرید...

و هر دانه ی برفی به اشکی نریخته می ماند...

از امسال راضی ست. پاییز اصلاً یعنی همین. یعنی برف هم داشته باشد زیاد. یعنی هِی ببارد. فقط پیاده رفتن های از دانشگاه تا خانه اش زیر برف کم است و نوای ای ساربان و کز بلبلان و ...

گاهی فکر می کند چه طور می شد اگر روزهای گذشته بر می گشت... مثلاً تاریخ می دادی به آن بالایی و همان روز را برایت می آورد تا دوباره زندگی اش کنی. جور در نمی آید دیگر. همین فانتزی های این زندگی کم است...

برنامه دارد در سرش زیاد. 24 ساعت کمش است. کم کم کم کم کم . اوج اوج اوج اوج اوج اوج....