مقایسه می‌کنم خودم را با موقعیت‌های مشابه در سال‌های دور. و سوتی می‌کشم از سرخوشیِ حسِ بزرگ شدن!

و تازه دارم فلسفه‌ی آمدن آدم‌ها و دوست‌های جدید به زندگی‌ام را درک می‌کنم.... جای قبلی‌ها را نمی‌گیرند هیچ‌کدام. جای خودشان را اما خوب باز می‌کنند...متشکرم از همه‌شان!

و دستانم را باز می‌کنم و سرمای لذت‌بخش این روزها را تا عمق ریه‌هایم با لبخند بالا می‌کشم. راه می‌روم و راه می‌روم و آرزو می‌کنم باز هم برف ببارد. اصلاً همه‌اش برف ببارد. همه‌ی فصل‌ها زمستان باشند و پاییز.

و در شرف وقوع تغییرات جدیدم. در خودم و در شرایطم. با آغوش بازش پذیرایم.

و باشد که همگی رستگار شویم! :دی