آری غمگینم...خداحافظی دردناک است.

مادر را بغل می‌کنم.

سریع از بغلش می‌آیم بیرون و سوار ماشین می‌شوم.

بغضم را محکم فرو می‌دهم.

غصه می‌خورم که کاش با پدر هم همین‌طور خداحافظی کرده بودم و بی خداحافظی نرفته بود.

کاش الآن بود.

آن وقت موقع خداحافظی با او هم سریع از بغلش بیرون می‌آمدم و بغضم را فرو می‌خوردم و سوار ماشین می‌شدم و دور می‌شدم.

تنها فرقش این بود که امید داشتم هفته‌ی دیگر با شوق و امید دوباره ببینمش...