زمان ها در هم و برهم می شوند. می پرم از این زمان به آن یکی. شانزده ساله می شوم. چند دقیقه بعد نوزده ساله. دوباره کوچک. دوباره بزرگ. برگه ها را زیر و رو می کنم. دفترها را. سررسید ها را. تک تک صفحه های سررسیدهای هر سال را. هرچه سال ها نزدیک تر می شوند، متن ها ریز ریزتر می شوند.

آن روزها من بودم و یک اتاق و یک میز. چراغ مطالعه روشن، یک خودنویس با جوهر سبز و... هٍی می نوشتم و می نوشتم. 

این روزها نمی دانم چرا آن روزها تکرار نمی شوند...