خانه‌ی قبلیمان ده تا پنجره داشت به اندازه‌‌های مختلف. 

سه تا از این پنجره‌ها رو به خیابانی پر از درخت‌های چنارِ خیلی بلند، شاید به ارتفاع یک آپارتمان پنج یا شش طبقه، باز می‌شد. از آنجا می‌توانستی روندِ تغییر فصل‌ها را خوبِ خوب ببینی. درخت‌ها شکوفه می‌کردند، مسابقه می‌گذاشتند که کدام زودتر برگ‌هایشان در می‌آید، برگ‌هایشان بزرگ می‌شد، بعد آرام آرام زرد و نارنجی می‌شد،بعد ‌برگ‌هایشان ‌می‌ریختند، زیر پای آدم‌ها خش خش می‌کردند و بعد درخت‌های تنها و بی بار پر از برف می‌شدند. و بعد دوباره همه ‌چیز از نو شروع می‌شد و قشنگ‌اش این بود که همه‌ی این‌ها را، چون طبقه‌ی چهارم بودیم، خوبِ خوب می‌دیدیم و این وسط هر سال من انتخاب می‌کردم که کدام درخت باشم.

سه تای دیگر رو به فضایی رویایی باز می‌شد. یک جایی که اختلاف ارتفاع زیادی داشت. یعنی خانه‌ی ما روی بلندی بود و خانه‌های پشت پنجره در کوچه‌ای بودند که در ولیعصر بود و پایین‌تر از خانه‌ی ما. پس ما از پنجره کلی خانه می‌دیدیم که کوتاه بودند و باعث شده بودند که دیدِ پنجره‌های اتاق‌های خانه‌ی ما، تا چشم کار می‌کرد فضای باز باشد. هر روز چند بار با دماوند که از پنجره‌ی اتاقم می‌دیدمش حرف می‌زدم. بعضی شب‌ها هم تنها کوهی که دیده می‌شد دماوند بود با برف‌های رویش که برق می‌زد.

بالای پنجره‌هایمان، یعنی در سوراخ‌های آجرهای سوراخ‌دار، لانه‌ی چلچله‌ها بود. چلچله‌های پدر و مادر، دو نوبت در روز، از لانه به قصد تهیه‌ی غذا برای جوجه‌‌ها بیرون می‌رفتند. بر فراز آن فضای باز با سر و صدای زیاد می‌چرخیدند تا حشره‌ای شکار کنند و برای جوجه‌هایشان بیاورند. بعد هم با سرعت بسیار خودشان را پرت می‌کردند در لانه پیش جوجه‌هایشان.

دلم برای شنیدن صدای چلچله‌ها و دیدن دماوند و حس و حال آن روزها تنگ است...