خجالت می‌کشم از آدم‌ها و دوست‌هایی که دور و برم هستند.

خجالت می‌کشم از این همه کم بودنم برایشان.

خجالت می‌کشم از اینکه این همه به یادم‌اند و من انگار نه انگار.

روزهایم تند و تند می‌گذرند و خودم هم نمی‌دانم چقدر عقبم ازشان.

امروز روز تلخی‌ست تا آخر عمر قطعاً برایم. از اولین لحظه‌ی تلخ شدن این روز، دوست‌های زیادی کنارم بودند. در سالگرد این روز هم همچنان یادشان هست که به من یادآوری کنند که هستند و متاسف از این اتفاق هنوز. 

و در ساعت‌های پایانی این روز، همچنان از خودم خجالت می‌کشم که چطور کمتر یاد حیلی از این دوست‌ها بوده‌ام.

بهانه‌ای ندارم برای این کم بودن ها. فقط می‌توانم به خودم قول بدهم که روزی برای تک تکشان بیشتر باشم...