همیشه قصه شنیده ام. الآن وقتش است اما که قصه ی خودم را مرور کنم. 

وقتش است ببینم چکاره ام. دیر دارد می شود. از یک جای قصه ام به بعد، انگاری دیگر من نبوده ام. انگاری من آمده بیرون از خودم، نشسته به نگاه کردن. خودش را کشیده کنار. کشیده کنار که ببیند چند مرده حلاجم. خودم هم که انگار نه انگار. همینطور بی توجه رفته ام. نفهمیده ام من ام نیست. اینطوری شد که وسط قصه ام، یک جایی همه چیز جا ماند. یکهو دو سالی این وسط نیست.

و خودم مانده ام الآن، با یک رتبه ی سه رقمی کنکور ارشد در رشته ای که نمی خواهمش و خواسته ای که نمی دانم چیست و خیلی چیزهای دیگر

خلاصه همین!