یک سری فانتزی‌ها هم دارم البته، کوتاه‌مدت. کوتاه‌مدت یعنی دوست دارم تجربه کنمش، اگر خوشم آمد بعداً تصمیم می‌گیرم ادامه بدهم یا ندهمش!

مثلاً کارم نوشتن باشد. بعد شب‌ها بعد از خوابیدن همه شروع کنم به کار.عینک هم بزنم موقع نوشتن یا خواندن. حالا اینکه نوشتن جزئیاتش چه باشد مهم نیست. مثلاً نویسنده، مترجم، کلاً یک چیزی توی همین مایه‌ها.

شب همه‌ی کارهایم را بکنم، خانه تمیز و مرتب، مقدمات شام فردا هم آماده. همه که خوابیدند بروم توی اتاق محبوبم، روی میز کار محبوبم. فقط یک چراغ مطالعه روشن کنم. تازه ساعت 2 و 3 شروع کنم به کار. هِی بنویسم، هِی بنویسم، هِی بنویسم. یکهو ساعت بشود مثلاً 5. بعد حس کنم چقدر لذت دارد یک روز در هفته آدم طلوع را ببیند. یک ساعت دیگر هم کار کنم تا دم طلوع. طلوع خورشید را از پشت پنجره‌ی رو به دماوند ببینم. بعد توی هوای مطبوعِ زیرِ کولر بخزم زیر لحاف. تا نزدیکی‌های ظهر بخوابم و بعد بلند شوم و سری بزنم به مثلاً انتشارات. بروم تمام طبقات و با آشنایان خوش و بشی کنم و از کار و زندگی بیندازمشان نیم ساعتی. کاری تحویل دهم و کاری تحویل بگیرم. بعد مثلاً مدیرعامل فامیلم باشد و بروم نیم ساعتی توی اتاقش به حرف زدن و ناهار خوردن. ساعتم را نگاه کنم و ببینم دیگر وقت برگشتن است. برگردم خانه. یکی دو ساعتی بخوابم تا اهل خانه که می‌آیند، سرِ حال باشم. ساعت بشود حول و حوش 4 و بیدار شوم عصرانه آماده کنم برای بچه‌ها. تا نیم ساعت دیگر بچه‌ها برسند و با هم عصرانه بخوریم و تند تند تعریف کنند از کارهایی که کرده‌اند.

قرار گذاشته باشیم با هم که تا پدرشان بیاید دو ساعتی هرکس هر کاری خواست بکند برای خودش. مشقی، ترجمه‌ای، مقاله‌ای، غذای نپخته‌ای، ظرف نشسته‌ای، لباس کثیفی، شلوار اتو نکرده‌ای، هرچیز!

پدرشان که آمد مهیای شام شویم و بنشینیم به حرف زدن. هر روز در هفته نوبت یکی باشد که برنامه‌ی تلویزیون را انتخاب کند. بقیه‌ی روزهای مانده در هفته را هم یک جوری سر برنامه‌های تلویزیون با هم کنار بیاییم.

خلاصه که همین‌طوری شب شود