تصمیم قاطع گرفته بودم. این که می‌گویم قاطع یعنی همه‌ی جوانب و توانایی‌ها را در نظر گرفته بودم. نتیجه‌اش شده بود اینکه: نه! ادامه نمی‌دهم. هیچ کار خاصی برای آینده‌ام نمی‌خواستم بکنم. می‌خواستم خودش برود جلو. هر جایی که رفت مرا هم ببرد. همین کاری که الآن دارم را می‌خواستم ادامه بدهم. بدون هیچ هیجان و فکری برای تغییر شرایط..

کنکور ارشد دادم. نخوانده بودم اصلاً. رتبه‌ام سه رقمی شد. توی گرایشی هم که رتبه آوردم فقط از آقایان پذیرش داشت...

یک استادی داشتم که ازم تعریف کرد...رفتم توی فکر... چند روز بعد یادم رفت

نتایج نهایی ارشد آمد. به دوستانم تبریک گفتم. استاد دیگری به اشتباه گمان کرد من قبول شده‌ام. از اشتباه درش آوردم. تشویقم کرد. چند جمله بیشتر نبود. اما معادلات ذهنم را به هم ریخت. حرف‌های استاد قبلی هم دوباره یادم آمد. سردرگم شدم.

درس بخوانم؟! نخوانم؟! کارم چه می‌شود؟!

سردرگمم!

سردرگم!