باور نداری؟!

پس گوش کن. امروز هم‌اندیشی داشتیم. اصلاً انگار نه انگار که کاری باید بکنم برایش. نباید هم می‌کردم ها. اما از صبح برای خودم کارهای زیاد دیگر کردم و قاه قاه آنقدر هِی خندیدم که اشک از چشمانم سرازیر شد. 

تازه فهمیده‌ام که روزهای کم‌کار، افسرده‌ام می‌کنند.

تازه فهمیده‌ام چقدر دلم برای آدم‌ها تنگ می‌شود.

و چقدر عزادار بودن را دوست دارم.

و چقدر هنوز دلم برای روزنامه‌نگار بودن تنگ می‌شود.

و چقدر جدیدترها دلم می‌خواهد درس بخوانم.

و اینکه چقدر محتاج تصمیم گرفتنم. یک تصمیم درست و درمان...

و آخر اینکه چقدر شاخ درمی‌آورم از خیلی از تفاوت‌هایم با بعضی‌ها...