خودش را سوم شخص مفرد خطاب می‌کند، چون با خودش غریبه است الآن. نمی‌داند چه می‌خواهد. از آینده‌ای که می‌خواهد رقمش بزند می‌ترسد. از اینکه جا بزند اول‌های راه می‌ترسد. از اینکه تصمیمش را با تلاش عملی کند و باز راضی نشود می‌ترسد.

نا ندارد. جان ندارد. خسته شده است. ترجیح می‌دهد تصمیم به تکاپوهای زحمت‌دار نگیرد. همه‌ش این طرف آن طرف برود و تفریح کند و با دوستانش وقت بگذراند. یک سری دوستان انرژی‌ده و یک سری دوستانِ حسرت‌افزا. هر دو را لازم دارد. تا هم شاد باشد و هم غمگین و ناامید. هر دو را دوست دارد...

خلاصه اینکه سوم شخصِ قصه‌ی ما، نیاز دارد به خودش ثابت کند که می‌تواند. باور کند تعریف‌های دیگران را از خودش...

او واقعاً به این باور نیاز دارد.