آدم‌ها از آبدارچی‌ها توقعات زیادی ندارند. همین که سرِ موقع چایشان به راه باشد کافیست برایشان. توقع هوش و حواس خیلی جمع هم ندارند ازشان.

آبدارچیِ ما اما با اینکه جوانِ کم سن و سال و به ظاهر بی‌سوادی است، اما از هزار هزار تا آدمی که می‌توانی دور و برت بشناسی بیشتر می‌فهمد . بیشتر دل می‌سوزاند. بیشتر حواسش هست. عادت‌هایت، حال و احوالت، حوصله‌ داشتن یا نداشتنت، همه را تشخیص می‌دهد در کوتاه‌ترین زمانِ ممکن. 

چای را دوست ندارم من. همیشه می‌داند که برای من باید آبِ خنک بیاورد. پارسال در یک روزِ سردِ زمستانی که اگر اشتباه نکنم چهارشنبه هم بود و مثل بقیه‌ی چهارشنبه‌ها تا دیروقت انتشارات بودم، بارِ آخری که برایم آبِ خنک آورد معلوم بود که دیگر کلافه شده. یکهو نه گذاشت و نه برداشت، با لهجه‌ی افغانی‌اش و آهنگ ملایم صدایش که از آن دلخوری پرت می‌شد بیرون گفت: خاانوم هوا سرده انقدر آبِ سرد می‌خورین سردیتون می‌کنه ها!

و من متعجب از این دلسوزی خندیدم و گفتم نه حسن آقا نگران نباش... و او هم کار خودش را کرد و لیوان بعدی را چای و نبات آورد!

آن روزها تازه آمده بود حسن آقای ما به انتشارات.

این روزها اما که نزدیک دو سال از آمدنش می‌گذرد، خودش درست تشخیص می‌دهد که چه وقت‌های آدم دلش چای و نبات می‌خواهد و چه وقت‌هایی نسکافه و چه وقت‌هایی آب خنک. و البته هنوز حتماً کلافه است که چرا نتوانسته مرا چای‌خور یا دستِ کم نسکافه‌خور کند...

بعضی آدم‌ها بی سر و صدا خیلی خیلی خوبند...