روز خوبی‌ست کلاً. حتی الآن که شب است!

دیر برگشته‌ایم از سرِ کار به خانه. حدود هشت شب رسیده‌ایم. اما مثل شب‌های دیگر همین موقع، نه نگران شام امشبم و نه نگران ناهار فردا. انگاری مطمئنم همه‌چیز درست و سر وقت پیش خواهد رفت.

با هم شام امشب و ناهار فردا را آماده می‌کنیم. و همه‌چیز خوب است.

همسر می‌داند تیرامیسو دوست دارم. از سوپر محل خریده و بعد از شام نشسته‌ایم به تیرامیسو خوردن که البته مبل‌های قرمز رنگ نازنینم را هم با شکلات‌های رویش مزین کردم.

حالا نشسته‌ام و دارم فکر می‌کنم هنوز دیر نشده و خوب است بنشینم به ترجمه...

شب خوبی هم هست کلاً!