پنج‌شنبه است.

جلسه داشته‌ام و باید می‌آمدم سرِ کار.

خوابم می‌آید.

زودتر از بقیه آمده‌ام تا چیزهای مورد نیاز جلسه را آماده کنم.

نشسته‌ام خواب‌آلوده توی اتاقم که یکهو آبدارچی می‌آید با یک لیوان آب پرتقال...

لبخند می‌نشیند روی لبم!