فیس بوک پدیده ی مهمی در زندگیم است. هر روز وقتی به او اختصاص دارد. مگر اینکه اتفاقی افتاده باشد یا آنقدر خسته و بی حوصله باشم که سری نزنم به او. فیس بوک رفتنم وقت دارد.معمولاً  یازده شب به بعد است که وقت مرده ام به حساب می آید.بعد از روزهای عموماً پرمشغله شاممان را خورده ایم و همسر هم خوابیده. آن موقع نه جانِ حرف زدن دارم که مثل قدیم ترها زنگ بزنم به عاطفه و کلی حرف بزنم، نه کشش کتاب خواندن دارم و نه حتی جانِ رفتن تا تخت برای خواب.  فیس بوک اینجا کارکردش مشخص است. همانجا با عاطفه حرف می زنم. درست است جانِ حرف زدن ندارم اما ذهنم که مدام دارد کار می کند.و کلی دلش برای دوستانش تنگ می شود. اینطوری وقتِ مرده ی شب هایم صرف دوستانم می شود. و من ناراحت نیستم دیگر که چقدر روزها زود می گذرند و چقدر من از دوستانم کم خبر دارم 

ممنون زوکربرگ جان!