بعضی دقایق را انگاری به آدم جایزه می دهند. ساعت ۱ امروز انتشارات تعطیل شد. می توانستم بمانم مثل هر چهارشنبه تا دیروقت. کار هم داشتم برای انجام دادن... اما کندم. انگاری که پرواز کنم خودم  را با سر رساندم به خانه ی مادر...

این دقیقه ها جایزه اند. ..

هوای آلوده ی شهرم را تا ته می کشم توی ریه هایم. پنجره را می بندم. کارهای بقیه ی روزم را توی ذهنم دوره می کنم و با خیال راحت می خزم زیر لحاف...

این دقیقه ها جایزه اند...