بعضی دوست‌ها خودشان دیگر نیستند. محدود شده‌اند به تبریک تولد، که می‌شود دو بار در سال ارتباط!

اما یادم نمی‌رود خاطره‌ی روزهای دور را. کلاس زبان. که همیشه‌ی عمرم با اشتیاق رفته‌ام و یک عالم از دوست‌های زندگی‌ام را از آن‌ها دارم.

این یکی یعنی خاطرات به یادماندنی‌تر... یعنی پل کالج... یعنی تمام که شد پیاده با هم راه را گز کنید. یعنی بی غل و غش و ساده حرف بزنید. یعنی تو تعریف کنی و او سرزنشت کند گاه، و تشویقت کند گاهِ دیگر...یعنی گاهی او تعریف کند و تو غصه‌اش را بخوری...یعنی تا خیابان قدس با هم باشید و بعد موقع خداحافاظی هم یک ربع حرف بزنید و بخندید...بعد برود و تو هِدفون‌ها را جاسازی کنی در گوش‌هایت و دست‌هایت را فرو کنی در جیبت و سرخوش از داشتن لحظه‌های خوب آرام آرام قدم بزنی تا کارگر و اتوبوست...

وای از آن لحظه‌های بی‌خبری و خوشی و بی‌خیالی...

 

من یک خاطره‌بازم...