فصل پامچال است الآن. آقای عزیزی گلدان پامچالی بی هوا برایم به رسم هدیه روی میز کارم در انتشارات گذاشته بود. می دانست چندین گلدان دارم که دوستشان می دارم. آوردمش خانه. دوست دیگری گفته بود نیاز دارد به هوای خنک. هوایی مثل هوای بیرون. گذاشتیمش کنار بقیه ی گلدان ها. و رفتیم به سفری دو روزه. وقتی برگشتیم دیدیم تقریباً مُرده... همه ی گل ها و برگ هایش غش کرده بودند و بی جان افتاده بودند روی هم. ظاهراً گرمش بوده این دو روز  توی خانه. من اما گمان می کنم غریبی می کرده. هنوز با هیچ کدام از گلدان ها دوست نشده گذاشتیمش و رفتیم...

امیر پرسید: واقعاً مُرده؟ یعنی بندازیمش دور؟ 

و من غرق در فکر و خیال خودم گفتم که بندازیم....

امیر اما نینداختش دور. نشست و دانه دانه برگ و گل های پژمرده را جدا کرد.

امشب که برگشتیم خانه دیدیم توی همین چند ساعتی که نبودیم هم گل داده و هم برگ های جدید درآورده....

امیر می گوید با گلدان های کناری حرف زده و سفارش کرده هوایش را داشته باشند. برای همین دوباره به زندگی برگشته.

امیر بابای خوبی ست برای گلدان هایمان...