دوستی چند روز قبل از شروع سال جدید برایم گفت که سه سال گذشته و بهتر است برگردم به زندگی عادی. که بابا دیگر نیست و برای آرامش روح او هم که شده این همه دلتنگش نباشم.

بعداَ فکر کردم شاید این حرف دل خیلی از دوستان و اطرافیانم باشد که تابحال دوست داشته‌اند بگویند و نگفته‌اند. شاید دوست مذکور از همه شجاع‌تر بوده که گفته.

اما اصل موضوع این است که هرچه تلاش می‌کنم می‌بینم غم رفتن بابا هنوز تازه است. هنوز منتظرم برگردد. هنوز ساعت نه و نیم شب خانه‌ی مامان منتظرم که کلید بیندازد و بیاید تو با یک عالم نایلون خرید توی دستش. هنوز برایم همه‌جا جایش خالی‌ست. هنوز صدایش توی گوشم است.

هرچند دیگر توی فیس‌بوک عکسی نخواهم گذاشت از بابا یا متنی درباره‌اش نخواهم نوشت، تا مبادا کسی از اطرافیان ناراحت شود یا روزش خراب شود با یادآوری بابا و غم و غصه، و به اصطلاح حالش گرفته شود، اما اصل مسئله این است که این درد به صدهزار درمان ندهم!