یادم که نمی ماند، پس جایی باید ثبتش کنم این پانزده روز اول سال نود و دو را که اینقدر پر بود. که یادم بماند  چقدر طعم دوست و آشنا و خوشی و هوای خوب و خنده داشت این روزها. که چقدر دلم می خواست تمام نشوند به این زودی ها

اگر سالی که نکوست واقعا از بهارش پیداست، پس این سال حتما نکوست!