ساعت سه و نیم بعد از ظهر است. نشسته‌ام به ارزیابی ترجمه‌ی یک بنده خدایی که خیلی هم عقب انداخته بودمش تا الآن.

حال بدی دارم. گیجم و گنگ. انگاری دارم خفه می‌شوم. هِی به خودم امیدواری می‌دهم که امروز سرآغاز چهار سالی پر از امید است! حالِ کار کردن ندارم. 

هِی دلم می‌خواهد کاش شادی‌ام مستدام باشد. هِی هِی هِی...

تلفنم زنگ می‌خورد. بچه‌ها می‌گویند بیا بالا بستنی خریده‌ایم برایت. بی‌حال می‌روم بالا. بچه‌ها فارغ از هیاهوی سیاست خوش و خرم‌اند و توی وقت استراحتشان حال پرانرژی‌ای دارند.

آرام آرام حالم از شادی آن‌ها شاد می‌شود.

با حالی بهتر راه می‌افتم به سمت اتاقم که حسن‌آقا وسط راه دستگیرم می‌کند و یواشکی می‌گوید برایم آب پرتقال گرفته و توی یخچال قایم کرده و سفارش می‌کند تا ویتامینش نرفته بروم و بخورمش...

سرخوش می‌شوم که اتفاق‌های خوب اگر نیفتند هم باز با امید می‌شود زندگی کرد!