نشسته ام به ترجمه. از صبح با مامان دنبال کارهای تعویض گواهینامه هایمان بودیم. عصر هم رفته بودیم,برای معاینه چشم. حالا برگشته ایم خانه ی مادر و بساطم را پهن کرده ام تا بقیه ی کتابم را جلو ببرم. می نشینم که پای ترجمه انرژی ام زیاد می شود. دلم بپر بپر می خواهد. اس ام اسی از دوست ها می پرسم کنسرت می آیند یا نه. و تصور می کنم که خوش خواهد گذشت حتماً. 

کتاب جان پیش رو دیر پیش می رود. موعد تحویلش شنبه بوده و من یک هفته مهلت خواسته ام و سخاوتمندانه داده اند. بعید می دانم تمام شود تا شنبه البته ولی لذتش را به جان می خرم...