امشب تصادفی بعد از سه سال با او رودررو درآمدم. چند لحظه ای زل زدم توی چشم هایش و یکهو بغضم ترکید. یاد وقتی افتادم که هنوز نیامده بودیم این خانه و آخرین مرحله های تمام شدن خانه بود. بابا با ذوق می گفت که توی تراس یک سورپرایز برایمان دارد. و وقتی آمدیم این خانه سورپرایزش را دیدیم. باربکیویی که خودش عاشقش بود و کلی تجهیزات و تمهیدات برایش اندیشیده بود. وفتی رفت دو سه باری بیشتر از باربکیوی محبوبش استفاده نکرده بود.

این چشم توی چشم شدنم با محبوب بابا آتش به جانم زد امشب...

آنقدر هق هق گریه کردم تا صبح شد...