خانه ها هم دل دارند. شک ندارم. الآن حتماً خانه ی قدیمی نشسته به گریه کردن. طرف های عصر چهار پنج تایی رفتیم و هرچه خرده ریز مانده بود تویش، ریختیم توی پانزده شانزده تا کارتن و آوردیم به خانه ی جدید. حالا خانه خودش مانده است و خودش.بعد از سیزده سالی که از عمرش می گذشت یار اولی ست که این همه خالی ست. 

الآن خانه ی قدیم تنهاست. مطمئنم که دارد غریبی می کند. مثل صاحبش که مطمئنم الآن تنهایی نشسته جایی توی خانه ی جدید درندشت و دارد با خودش کلنجار می رود که قبول کند حالا دیگر خانه اش اینجاست. صاحبش هم الآن خیلی غریب است..