از پیش امام رضا برگشته‌ام. نیاز داشتم به نشستن توی صحن قدیم و ساعت‌ها زل زدن به گنبدش. آنقدر که آفتاب آرام آرام جلوی چشمانم غروب کند. و من بی دغدغه و آرام فقط اشک بریزم.

برگشتنی هواپیما چهار ساعتی تاخیر داشت. ساعت شده بود سه نصفه شب و هنوز راه نیفتاده بودیم سمت تهران. کلافه بودم. دلم تختخوابم را می‌خواست. بالاخره که ساعت شش و نیم توی تختخوابم خزیدم...

القصه داشتم به سفر پیش رو فکر می‌کردم. به اینکه حدود بیست و چهار ساعت باید توی راه باشم و بی‌خوابی و از این هواپیما به آن هواپیما را تحمل کنم. اما آنچه که فکر می‌کنم به زحمتش بی‌ارزد چند مدتی آرامش است و تنهایی. کنده شدن از مشغله‌ها و دغدغه‌های این روزها و شاید این سال‌هایم آبی‌ست بر آتش ذهن درگیرم...

باشد که دوری چندان اذیتم نکند!