وقتی یک اتفاقی مقرر باشد که بیفتد، می‌افتد. حالا هرچقدر که بدوی و هرچقدر هم که تلاش کنی که نشود، باز هم می‌شود.

چند روزی از وقتی که فهمیدم قبول شده‌ام گذشته. هِی یک عالم اتفاق یادم می‌افتد.

از اینکه یک روز در هفته می‌رفتم کتابخانه مرکزی تا درس بخوانم. از اینکه چند هفته مانده به کنکور آبله مرغان گرفتم و دو هفته‌ای کامل توی خانه خوابیدم.

از اینکه موقع گرفتن کارت، چوت نمی‌دانستم موقع ثبت نام اطلاعاتم را کجا گذاشتم نمی‌توانستم کارت را بگیرم و به اصرار اطرافیان بلند شدم و رفتم توی صف ایستادم و اطلاعاتم را حضوری گرفتم و کارت را هم نیز.

از اینکه دیشب کنکور تصمیم گرفتم که نروم و کنکور ندهم چون درست و درمان نخوانده بودم. آخرش هم یکی از دوستان راضی‌ام کرد که به امتحانش می‌ارزد و رفتم کنکور را دادم.

از اینکه بعد از دیدن رتبه‌ها، اصلاً یادم رفت که انتخاب رشته کنم. یعنی هِی فکر می‌کردم وقت هست. و وقت تمام شده بود و من نمی‌دانستم. و یکی از دوستان خبرم کرد که دو ساعتی تمدید شده و در آخرین لحظات همسر را فرستادم برود خانه و کارتم را پیدا کند تا بتوانم انتخاب رشته کنم و کردم...

القصه که انگار باید قبول می‌شدم... و البته که چرایش را نمی‌دانم!