گریه‌ئو شده‌ام!

هرچیزی بغضم را جمع می‌کند و عنقریب است به گریه‌ام بیندازد!

امروز آشنایی زنگ زده بود. آشنای دور. ماهی یک باری می‌دیدمش. اما دو سالی می‌شد پدرش را می‌دیدیم و خودش را نه.

شب ساعت 9 و نیم زنگ زد. به گوشی‌ام. مراوده‌ی تلفنی نداشتیم هرگز. مدتی خیره شدم به شماره و اسمی که روی گوشیم‌ام افتاده بود. یادم نیفتاد این اسم کیست. با شک برداشتم. خودش را معرفی کرد. باز هم نشناختم. توضیح داد که دختر فلانی است. خوشحال شدم. احوالپرسی کردم. گفت می‌خواهد با مامان صحبت کند. گوشی را دادم به مامان. مامان دو دقیقه‌ای حرف زد و برگشت. گنگ و گیج. پرسیدم چه شده؟ گفت نفهمیدم چکار داشت. انگاری مشکل بزرگی داشت...

 

از آن به بعد بغضم گرفته. هزار راه رفته فکرم توی این نیم ساعت. 

 

مامان گفت فردا زنگ می‌زند و سر فرصت حالش را می‌پرسد. بلکه کاری داشته و رویش نشده بود بگوید!