باز کن پنجره ها را که نسيم

روز ميلاد اقاقی ها را

جشن می گيرد

و بهار

روی هر شاخه کنار هر برگ

شمع روشن کرده است

همه ی چلچله ها برگشتند

و طراوت را فرياد زدند

کوچه يک پارچه آواز شدست

و درخت گيلاس

هديه ی جشن اقاقی ها را

گل بدامن کرده است

باز کن پنجره ها را ای دوست

هيچ ياادت هست؟

توی تاريکی شب های بلند

سيلی سرما با تاک چه کرد؟

با سر و سينه ی گل های سپيد

نيمه شب باد غضبناک چه کرد؟

هيچ يادت هست؟؟؟

کاش می شد همه ی آدما بهار و باور کنن و پنجره ی دلشونو رو به خوبيا باز کنن . کاش بی وفايی وجود خارجی نداشت.کاش هيچ آدمی تو دنيا وجود نداشت که دلش و خون کرده باشن.کاش...