شنبه می‌روم به سفری حدوداً دو ماهه.

 

آنقدر الآن فشار کاری رویم هست که دلم می‌خواهد بروم و دیگر برنگردم.

آنقدر صبر کرده‌ام و گذشت کرده‌ام و آنقدر سعی کرده‌ام میانه‌ی همه‌ی کارها را بگیرم تا کسی دلخور نشود که حس می‌کنم دارم خفه می‌شوم.

آنقدر دلم می‌خواهد بروم و دیگر برنگردم که خدا می‌داند. 

الآن؟

چارتار را گذاشته‌ام توی گوشم که صدای هیچ‌کس را نشنوم