دلتنگ آدم ها می شوم. خیلی دلتنگشان می شوم. ولی نمی فهمم. حس دلتنگی را بلد نیستم. نمی شناسمش. انگاری که مثلاً گرسنگی یادت رفته باشد. بعد از مدت ها وقتی که ببینمشان، تازه انگاری یک کوه غصه می ریزد توی دلم. انگاری نفس بند می آید از حجم نبودنشان. حس سختی ست این جمع شدن دلتنگی. حسی مثل گیر کردن بین خوشی و ناخوشی...