این بساط شش ماه یکبار رفتن یک طورهایی حالم را عوض کرده. این یک ماه و نیمی که گذشت معنی زندگی داشت تویش. آدم های زلال دیدم. صداقت دیدم. آرامش دیدم. دوست داشتن دیدم. از ته دل کاری کردن دیدم. از ته دل بارها خندیدم. حالا که برگشته ام، دور تند همه چیز تندتر شده. که همه اش داریم نزدیک می شویم به شش ماه بعدی. که برویم. که کارهایمان تمام شوند تا قبل از رفتن. خوب است این همه کار داشتن. اما مطمئن نیستم به وحشت نداشتن از این همه هیجان و رسیدن به همه ی کارها