از کجا بگم؟ اصلاً از کجا شروع کنم؟ از این راه هایی که یکهو جلوی پامون باز شد و افتادیم توش؟ از این شش ماه شش ماه دور شدن از عزیزان؟ چرا برای من؟ منی که تحمل دوری ندارم؟ منی که آدمام مهم ترین هان تو زندگیم؟ نمی دونم فقط می دونم به سه هفته ای که قرار بود بمونیم، مقدار نامعلومی اضافه شده. تولدم رو ایران نبودم... محقر ترین و ناپدیدترین تولد این بیست و شش سال رو گذروندم. می دونم که وقت اضافه داشتم برای نوشتن و درس خوندن و تحقیق کردن اما دستم ناراحته و نشد... می دونم که باید لبخند بزنم و روحیه بدم و روحیه ی خودمو قوی کنم همه رو می دونم. اما تو هم می دونی؟