از اول سال ٩٢ درگیرم با مهاجرت. هرچقدر بهش فکر می کنم می بینم پر از سختی ه. بیشترین دردش برام کندن ه. از همه ی چیزایی که توی کشور مبدأ داری. همه ی دلخوشی ها. شاید خیلی ها خیلی چیز باارزشی برای از دست دادن نداشته باشن. یا شاید هم داشته باشن و برن و توی کشور مقصد حل بشن. همین کل شدن ه ترس داره. همین فراموش شدن ه درد داره. یه دوستی یه بار گفت تو به عنوان مهاجر حست اینه همیشه که یه جای دیگه زندگی جریان داره و تو توی اون جریان نیستی. این درد داره. که فرسنگ ها دورتر با این فکر زندگی کنی که توی جریان نیستی. توی جریان نبودن برای من سخت ه. و همین طور حل شدن ه. همش سخت ه. و با همه ی این فکرها هر روز چشمم رو باز می کنم . می شناسم خودم رو که می تونم سریع عادت کنم و خوشحال باشم. ولی می شناسم خودم رو که جریان رو همیشه توی خودآگاه و ناخودآگاهم یدک می کشم...