یه روز تعطیله هر دو خونه ایم و از معدود روزای تعظیل ه که خونه ایم و بیرون نرفته ایم. قرار بود درس بخونم که هفته ی دیگه آخرین امتحان فوق لیسانس رو بدم. خسته بودم و هنوز که ساعت ٩ شب ه نخونده ام هیچی. بهش می گم چرا جون ندارم؟ می گه خسته ایم خب. می گم چرا کار تموم نمی شه؟ می گه بنده ی خدا تازه باید بشینیم برنامه ریزی کنیم که بریم امریکا چیکار کنیم و کِی بریم و خونه مونو چه کنیم و یه عالم چیز دیگه. می ترسم ...