کم پیش می آید ولی گاهی، هزار سال یک بار، در دنیای مجازی را می بندم و فکر می کنم. به حرف های توی کله ام. و اینکه دیگر سال هاست نمی نویسمشان. و اینکه گاهی ستون به ستون و رگ به رگم خسته و کوفته است از کار و فعالیت و بدو بدوی بی وقفه. ولی حس می کنم که چقدر خوشحالم از این دویدن. و چقدر دوست دارم این روزهای پر را. با کار زندگی می کنم. با بدو بدوی بعد از کار هم. و چقدر شاد می شوم وقتی برگشتنی و رفتنی توی ماشین ایده های بزرگش را مرور می کنیم و چکششان می زنیم. و چقدر حالم خوب است وقتی صبح ها رفتنی و شب ها برگشتنی ها برگشتنی، با بچه گربه ها و مادرشان معاشرت می کنیم. و وقتی با لحن و لقب مخصوصی که اختراع خودم است صدایشان می زنم، می دوند و می آیند و می چرخند دور پر و پایمان تا غذایشان را بدهیم. و چقدر دوست دارم زندگی را