سلام دوست جونای عزيزم.می بينيد چه زرنگ شدم.زود زود آپ می کنم.

دوست جونای خوبم از اين به بعد می خوام اگه بتونم هر هفته آپ کنم چون می خوام يه داستان دنباله داره خوشگل از ليلی و مجنون بنويسم.

قسمت اولش رو از امروز شروع می کنم.در ضمن تا يادک نرفته بگم که شرمنده ام که وقتی سر می زنم به .بلاگلتون نمی تونم نظر بدم. چون کامپيوترم مشکل داره.

خوب اينم قسمت اول:

خدا گفت زمين سردش است.چه کسی می تواند زمين را گرم کند؟

ليلی گفت: من

خدا شعله ای به او داد.ليلی شعله را توی سينه اش گذاشت.

سينه اش آتش گرفت.خدا لبخند زد .ليلی هم.

خدا گفت شعله را خرج کن.زمينم را به آتش بکش.

ليلی خودش را به آتش کشيد.خدا سوختنش را تماشا می کرد.

ليلی گر می گرفت.خدا حظ می کرد.

ليلی می ترسيد.ميترسيد شعله اش تمام شود.

ليلی چيزی از خدا خواست.خدا اجابت کرد.

مجنون سر رسيد.مجنون هيزم آتش ليلی شد.

آتش زبانه کشيد.آتش ماند.زمين خدا گرم شد.

خدا گفت:اگر ليلی نبود زمين من هميشه سردش بود.

منتظر قسمت بعدی باشيد!