یک هفته منزل مامان ماندم از بیماری و برای پرستاری. معتقدم هیچ کس به قد مادر آدم حرف بدن آدم را نمی فهمد. حالم خوب شد و برگشتم خانه حالا یک هفته بعد نشسته ام خانه ی مامان و فیلترشکن وصل نمی شود و توییتر و فیسبوک با کلی نوتیفیکیشن بسته مانده. به جایش دارم مامان را دارم نفس می کشم. عینکش را زده و با دقت پیغام های تلگرامش را چک می کن. فکر می کردم از این به بعد حواسم باشد من هم از آنهایی باشم که بهش پیغام داده. که ننشینم همیشه تا مامان پیغام بدهد روزهایی که اینجا نیستم. که حواسم بیشتر به مامان باشد. که مامان تنهایی اش غمگین است. که روحیه اش همچنان بهتر است ولی تنهاست. باید حواسم را بیشتر جمع کنم!