دارم به امید فکر می‌کنم. دارم آرام آرام به رفتن خو می‌گیرم. یاد می‌گیرم که بالاخره باید رفت. دارم به نورها فکر می‌کنم. به خوبی‌ها. به آدم‌ها. به دلتنگی‌ها. 

دارم فکر می‌کنم به خوش کردن دلم به هوا و آسمان. و به کارهایی که می‌توانم برای خودم بکنم.

هنوز به ترسم نتوانسته‌ام غلبه کنم. که نکند پاگیر شوم. نکند خانه‌ام بشود آنجا. 

تا که فردا چه بازی کند روزگار...